عاشق اولين كسي كه مي شي دلتو مي شكنه و ميره
دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه هاي قبلي استفاده كني ، دلتو بد تر مي شكنه و مي ذاره مي ره
بدش ديگه هيچ چي برات مهم نيست و از اين به بعد مي شي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي .
ديگه دوستت دارم واست رنگي نداره و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه ، تو دلشو مي شكني كه انتقام خودتو بگيري و اون ميره با يكي ديگه .
اين طوريه كه دل تموم آدماي جهان مي شكنه !


اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟
اون هيچ جوابي نداد....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو
دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”
گم شو از اينجا! همين حالااون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينموقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از
دست دادي
به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت

دستانم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل محکوم کر دند
اما هیچ کس فکر نکردکه شایدمن یک گل کاشته باشم
دیگه پنج شنبه محض فال حافظ دیدم دست هیچ کسی اصلا" کتاب نیست
لا لا نخواب تو دنیا جنگه تو اسباب بازیا سرور تفنگه
پای اسب مراد رویا ها مون شکسته.مال چوبه مال سنگه
لا لا نخواب عاشقا رو کشتن چقدر سنگای بی رحمی درشتن
تمام یارای نزدیک دیروز همه رفتن ما رو تنها گذاشتن
لا لا بخواب بیدار نباشی
نبینی دنیامونو خوار نباشی.
يه دل مجنونی امشب به بيابون میزنه
شيشهی عمر يه عشقی داره باز میشکنه
و ستاره...آره، میميره،
ميره از شبی که جای چشمک داره چشمای تو بارون ميزنه
يه صدای پچپچی .....میپيچونه گوشمو
يه خيال موحشی میپوشونه هوشمو
و تموم حجم اون حقيقت هميشه تلخ
داره بد جوری به زانو در مياره دوشمو
وقتی عاشق ميشی و همه بهت پشت میکنن
بدِ زندگيتو خروار، خوبشو مشت ميکنن
وقتی دارت ميزنن به جرم اينکه عاشقی
عاشقی و عشقتو به نفرت آغشته و بهت پشت ميكنن
ـ باز میگردم
و در اندیشه های تلخ من هزاران
داغ نومیدی است.
تنهایی!
بگو چگونه اسمت را بنویسم
وقتی اشک نمی گذارد
اسمت را به همراه ستاره می نویسم
چون مرا به یاد شبهای دلتنگی می اندازد
شبهایی که من و گیتارم
ساز تنهایی را در دل دنیای خاموش بودن
می نواختیم با سرود عشق
بگو چگونه تورا فریاد زنم
وقتی بغضم دروازه حنجره ام را می بندد.
بگو بعد از این چگونه تحمل کنم لحظات تنهایی را
با نوشتن تنهایی،گریه ام میگیرد
با سکوت و تنهایی خسته میشوم
احساس را چگونه بنویسم
که دیگر دل خسته میشود.

به اميد ديدار گفتن ها
از اين مي بينمت بعداً ؛ حلالم کن برادر جان....
دلم مي سوزد از نا گفتني حرف هاي بي پايان
از جدايي هاي بي انجام.
باتو بودن ،
در کنارت زندگي کردن
عشق را در کوله بار خود نهادن
چون پرستوها سفر کردن
دلم خون است.
سخن آغاز دارد ليک پايانش خدا داند
سخن هاي که بدرود و وداع را
نهاده در دل بغضي ،
نهان در زير لبخندي
و چشماني که اشکي را
درون خويش پنهان کرده نتوانند
وداع دوستان بس ناشکيبم مي کند امروز
همانان که در اين دنياي پر غوغا
بدور از هر چه بودن ها
نشتيم دور هم گفتيم و خنديديم و بعد.....
آري،آري گفتنش شايد چه آسان مي نمايد ليک
در دلم آشوب ها بر پاست زين بدرود بي فردا...
من چه كردم كه مرا ازنظر انداخته اي
نظر لطف به جاي دگر انداخته اي
كار خوبان همه جا غير وفا داري نيست
از جهان رسم وفا را تو برانداخته اي
رخ نمودي و دلم بردي و رفتي زبرم
خرمن اتشم اندر جگر انداخته اي
خط بلا خال بلا چشم بلا زلف بلا
چه بلا هاست كه با يكدگر انداخته اي
اي پسر سبزه ي خط تو مبارك باشد
فتنه ي تازه به دور قمر انداخته اي
بهر دل بردن عشاق چه بيرون آيي
كاكل مشك فشان تا كمر انداخته اي
«سيدا» از هوس قامت آن سرو بلند
در جهان شعله ز آه سحر انداخته ای
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
سلام به زیباترین وبلاگ خوش آمدید
و عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس ![]()
![]()
